تبلیغات
فقط بلوم و فلورا - vvvvvvvvvvv
 خانه وحشت جنی
هیچ کس نمی دانست میلت چنی اهل کجا بود ولی در دهه 1850 این مرد که صاحب مهمانسرایی در منطقه بود، اسرارآمیزترین مرد لانکاستر کانتی شد . بعضی چنی را که به رک گویی شهره بود مجسمه شیطان می دانستند .
وقتی مردم جسد او را دیدند که برابر دادگاه شهر به چوب بستی آویزان بود و تاب می خورد زیاد تعجب نکردند . بعد از اینکه چنی به اتهام دزدیدن بردهدکتر کرافورد محکوم شد، خیلی ها فکر می کردند او به مکافات عملش رسیده است .
چنی یک برده داشت که هر از گاهی او را به یک مسافر می فروخت.چند روز بعد برده از موقعیتی استفاده می کرد و از پیش صاحب تازه می گریخت و دوباره به مهمانخانه بر می گشت تا در یک فرصت مناسب چنی دوباره او را به مسافر ساده لودح دیگری بفروشد ولی همه مسافران خوش شانس نبودند . هیچ کس تمایلی نداشت که در آن مهمانخانه بماند ولی چاره دیگری نبود . اما برای بعضی از مسافران، آن مهمانخانه آخرین محل استراحت به شمار می رفت .  کمتر
  • Sonic Speed
    Exotic girl یعنی دیگه بعدش میمردن؟
  • Sonic Speed
    Sonic Speed مدتی بعد خانواده های آنها به دنبال همسر یا پسر گمشده شان به آن مهمانخانه خلوت می رفتند ولی هیچ وقت نتیجه ای نمی گرفتند .
    در طول سال ها مردم بسیاری که از حوالی مهمانخانه عبور می کردند ، پیکرهای مه آلودی را می دیدند که در میان درختان اطراف مهمانخانه سرگردان بودند
    از اهالی آن منطقه کمتر کسی جرات می کرد به آن مهمانخانه برود . چنی همه چیز را انکار میکرد و مدرکی به دست نمی داد .ولی سالها بعد معما ها حل شد . یک شرکت ساختمانی به آن منطقه رفت و زمین را حفاری کرد در آن هنگام بود که چندین اسکلت از زیر خاک بیرون آمد که همگی به قتل رسیده بودند . مردم نام آن مهمانخانه را (( خانه وحشت میلت چنی )) گذاشتند . این خانه تا اوایل دهه 1970 در آن محل باقی ماند . ولی دیگر تبدیل به خانه متروکه درست شبیه به خانه ارواح شده بود . خانه ای که محل زندگی ارواح مسافران بی گناه بود .  کمتر
  • Sonic Speed
    Sonic Speed باز هم از داستان های ترسناك بذارم؟
  • Sonic Speed
    Sonic Speed خشم و غضب یك روح
    آنجا دارای بناهای تاریخی و کلیساهای قدیمی و زیباست که اخیرا بازسازی شده اند. من که خودم یک پژوهشگر و مورخ هستم، از کندوکاو در مکان های قدیمی و تاریخی لذت می برم. حالا می خواهم از دو پدیده عجیب و غریب صحبت کنم که کاملا غیر قابل توجیه هستند.
    یک روز زمستانی بود و ما اطراف یک قصر قدم می زدیم. کنار آن قصر بقایای یک کلیسای قدیمی به چشم می خورد. آن قصر و قلعه خیلی با ابهت و با شکوه بودند. همانطور که اطراف آن عمارت راه می رفتیم، ه مقابل در وردوی کلیسا رسیدیم. ناگهان رایحه ای قوی به مشاممان خورد که علیرغم وجود سوز و سرمای شدید زمستانی کاملا محسوس بود. چند قدم عقب رفتیم و بو از بین رفت. هنگامی که دوباره نزدیک در شدیم، در کمال حیرت و ناباوری همان رایحه را احساس کردیم. هرچه به اطراف نگریستیم، کسی را ندیدیم. خیلی عجیب بود، بعد از آن نیز هرگزشبیه آن بو را هیچ کجای دیگر احساس نکردیم.  کمتر
    • ღYasamin Bloom ღ این مطلب را پسندید
    • Sonic Speed
      Sonic Speed دومین پدیده آزاردهنده و هولناک بود. روزی که از ساحل جنوبی به سمت «نورفولک» در حال حرکت بودیم و از تماشای مناظر زیبای آنجا لذت می بردیم، تصمیم گرفتیم که راه میانبر را انتخاب کنیم تا گشتی در دهکده ها و روستاهای اطراف نیز بزنیم. یکی از روزهای سرد و ابری ماه ژانویه بود و ناگهان دهکده ای زیبا توجهمان را به خود جلب کرد. وارد دهکده شدیم و به بقایای یک کلیسای قدیمی و برج کنار آن رفتیم. آن عمارت متعلق به قرن پانزده بود و از آنجایی که درش باز بود، وارد آنجا شدیم. هوای داخل آنجا به شدت سرد بود، حتی سردتر از بیرون و ما به خود می لرزیدیم. ابتدا به تماشای تابلوها و تصاویر روی دیوار پرداختیم. هر دو احساس می کردیم که تنها نیستیم و جرأت نداشتیم یک کلمه هم با هم حرف بزنیم. احساس خوشایندی نداشتیم و با بی میلی و اکراه به اکتشاف ادامه می دادیم، هر دو حس می کردیم که شخصی عصبانی و مزاحم ماست و از حضور ما در آنجا به خشم آمده است. ناگهان به قسمتی رسیدیم که روی دیوار پر از جای چنگال و پنجه های تیز بود.  کمتر
    • Sonic Speed
      Sonic Speed هرگز شبیه آن را در کلیسای دیگری ندیده بودیم و در نتیجه کنجکاوانه به پیشروی ادامه دادیم. یک دفعه به چند ردیف پرده کرکره ضخیم رسیدیم، دوستم پرده ها را کنار زد و حیرت زده با اثر چنگال تیز بی شماری مواجه شدیم. ناگهان دوستم به سمت من چرخید و جویده جویده گفت: بایئد همین الان از آنجا خارج شویم. من هم بدون حرف سرم را به نشانه تصدیق تکان دادم و دوان دوان از آنجا بیرون زدیم. بعدا او به من گفت که وقتی پرده را کنا ر کشیده صدایی را شنیده که از ما خواسته فورا آنجا را ترک کنیم. اگرچه من آن صدا را نشنیدم، ولی اصرار او به خارج شدن برای من تعجب آور نبود، چون خودم نیز احساس ناخوشایندی داشتم. بعدا هر دو باور کردیم که روح انسانی را در آنجا دیدیم که سرشار از خشم، حسادت، کینه و خصومت بود. تعجب آور این بود که آن روح در کلیسا چه می کرد. اگرچه بعدا نامه ای به اسقف اعظم نوشتیم وماجرا را گزارش کردیم، ولی پاسخ های سرسری آنها نشان دهنده ی این بود که آنها حرفهایمان را باور نکرده اند